|
گفتمش دل ميخري ؟
پرسيد چند گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده اي كرد و دل ز دستانم ربود. تا به خود آمدم او رفته بود روي دل حاي پايش مانده بود!!!!! + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 1:39 توسط سجاد |
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيدو به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... .... انتظار سرراهش را داد . + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 19:56 توسط سجاد |
چند تا چیز خوب:
سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود. میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره. اگر تمام شب را در حسرت از دست خورشید سر کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست می دهی! نازم به ناز آن کی که ننازد به ناز خویش / ما را به ناز فروشان نیاز نیست / تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است! هر گاه دیدی در اوج قدرت هستی به حباب فکر کن!روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 17:33 توسط سجاد |
اگه فهمیدی این شعر چی میگه قدم اول رو برداشتی:
گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آنچه به من گفت استاد هر چه می دانست آموخت مرا غیر یک اصل که نا گفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 12:14 توسط سجاد |
|
| ||||||