|
چند تا چیز خوب:
سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود. میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره. اگر تمام شب را در حسرت از دست خورشید سر کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست می دهی! نازم به ناز آن کی که ننازد به ناز خویش / ما را به ناز فروشان نیاز نیست / تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است! هر گاه دیدی در اوج قدرت هستی به حباب فکر کن!روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 17:33 توسط سجاد |
چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي!
چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 12:53 توسط سجاد |
کدام کوچه حس بارانی دارد... به یاد روزهای بارانی
باران زیباست .... و از ان زیباتر حس بارانی زیر باران باید رفت ... با چشمان خیس از انتظار زیر باران رفتن پر شدن از بوسه های بارانی !! و حس خوب مرطوب شدن !! زیر شوق نگاه های اسمان !! دستها... در انتظار لحظه رسیدن است !! وچشمها برای دیدن لحظه های ناب ارزوها پر میزند !! لبها پر از شوق... ونفسها برای یکی شدن !! ویکی بودن... برایم بگو... بگو که همه ی بودن های اسمان برای لحظه ایست که در اغوش زمین ارام میگیرد !! وهمه بودن های من برای توست. سلام بچه ها واسم دعا کنید پام زود خوب بشه. + نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 12:21 توسط سجاد |
شيطان را گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 19:32 توسط سجاد |
از عيسي پرسيدند که سخت ترين چيز در هستي چيست.
گفت: خشم خدا. گفتند: از اين خشم چگونه امان يابيم. گفت: ترک خشم خويش کنيد تا ايمن از خشم خدا شويد. + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 18:24 توسط سجاد |
در دور دست،قویی پریده بی گاه از خواب/
شوید غبار نیل از بال و پر سپید/ لب های جویبار لبریز زموج زمزمه در بستر سپید/ در هم دویده سایه و روشن. لغزان میان خرمن دوده ،شب تاب می فروزد در آذر سپید. همپای رقص نازک نی زار،مرداب می گشاید چشم تر سپید. خطی ز نور روی سیاهی است: گویی بر آبنوس درخشد زر سپید. دیوار سایه ها شده ویران،دست نگاه در افق دور کاخی بلند ساخته با مرمر سپید. + نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 17:10 توسط سجاد |
آنگاه که..........
ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............ ... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است. + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 19:40 توسط سجاد |
|
| ||||||